![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه یک دانشجوی غیر انگلیسی |
![]() "حرامزاده های بی شزف" اسم آخرین فیلم تارانتینو ست. فیلم به معنای واقع یه فیلم تارانتینوییه! بعد از چند فیلم آخرش که فقط خشن بود و خیلی از طرفداراشو دلسرد کرد، این فیلم تمام فاکتورهای یه فیلم تارانتینویی رو با هم داره: خشونت بی حد و حصر، دیالوگ های فراموش نشدنی و بازی فوق العاده.. شخصیت کلنل لاندا با بازی استثنایی کریستف والتز بازیگر اتریشی فیلم مطمئنا شاه نقش فیلم به شمار میاد. برد پیت هم با لهجه آمریکاییش (تنسی!) یک بازی فزاموش نشدنی ارائه کرده. منتظر شنیدن به کرات اسم این فیلم هنگام مراسم اسکار باشید.. پی نوشت: انتشار مطالب سینمایی این وبلاگ فقط در نشریه نمای نزدیک مجاز است! فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:6 توسط آرتا |
|
![]() هوا خوبه، یعنی لندن معمولن اینطوری نیس. یا حد اقل به من گفتن اینطوری نبوده قبلن.. از پنجره بیرون رو نگاه می کنم چند تا جرثقیل و کلی ساختمون، اینجا ساختون های خیلی بلند نداره، واسه همین میشه تا اون طرف رود تیمز رو از دانشگاه دید.. سایت ها رو می بینم.. اخبار رو می خونم.. احساس تهوع بهم دست میده، همش میگم این آخرین باره که اخبار رو نگاه می کنم ولی 10 دقیقه بعد یادم میره.. دیروز موقع ناهار نشستم قسمت اول خط قرمز رو دیدم. یه سایتی هس به اسم glwiz که همه سریال ها رو میشه ازش دید.. یادمه قسمت اولش که پخش شد، همه راجع بهش حرف می زدن، الان که نگاه می کردم پیش خودم گفتم عجب سریال مزخرفی بود نه بازیگر درست و حسابی داشت نه کارگزدان خوب و نه حتی داستان. ولی چرا انقدر گل کرد. چون واسه دو، سه قسمت چیزی رو نشون داد که همه تو ایران آرزوش رو داشتیم. بگذریم که آخرش همه زندانی و معتاد و بیمار و بدبخت شدن و نتیجه اخلاقی شم این شد که جوون مردم وقتی به سعادت میرسه که تا آخر عمرش بکپه تو خونه و نفس نکشه.. بازیگراشم الان هیچ کس یادش نیس اصلن کی بودن و چی شدن. یادمه وقتی تو کیش دیدمشون چه برو بیایی داشتن. همه ازشون امضا می گرفتن و... آهنگ آخرش هم خیلی مزخرف بود.. ولی شعرش یادتونه؟ به امید یه هوای تازه تر، گفتیم از رفتن و خوندیم از سفر، می خواستیم مثل پرنده ها باشیم، آسمون رو حس کنیم رها باشیم... آخرش اینجوری تموم میشد: اما اینجا سراب غربته، سهممون یه کوله بار حسرته... واقعن چرا همیشه سهم ما یه کوله بار حسرته؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:35 توسط آرتا |
|
|
خیلی وقته که ننوشتم.. راستش واقعا درگیرم ولی همین چندتا بازدید روزانه آدمو دچار عذاب وجدان می کنه.. این وبلاگ داره دو ساله میشه و اسمش هم روزنوشته اما من ماهی یه بار به زور آپش می کنم. سعی می کنم بیشتر بنویسم. از طرف دیگه هم دلم نمی خواد راجع به این روزا بنویسم. خسته و عصبیم می کنه. سعی می کنم در اولین فرصت دوباره نوشتن رو شروع کنم. از چیزای دیگه... وقتی همه آرومتر شدیم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:35 توسط آرتا |
|
|
اگه با دلت کسی یا چیزی را دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی اگه عقلت عاشق شد بدون که داری چیزی را تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:28 توسط آرتا |
|
|
این لینک مربوط به یه مغازه کوچیک تو سی تیره که کباب لقمه اش تکه، اگه تو ایران دلم واسه چیزی تنگ بشه همین مغازه ها و ساندویچی های کوچیک و با حالشه! اگه اشتباه نکنم یه شیرینی فروشی هم نزدیکشه که یه شیرینی خشک فوق العاده به اسم “نازک” داره که اونم فوق العاده اس، حتما امتحان کنین.. آدرس و توضیحات این لینک خیلی دقیق بود. توصیه می کنم رضا لقمه رو از دست ندین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 3:38 توسط آرتا |
|
|
از فرهنگ عامه ای که گریبان ایران و ایرانی را گرفته بیزارم .. وقتی می گم فرهنگ عامه منظورم فرهنگ مردم عامی نیست.. نه.. به هیچ وجه.. چه بسیارن کسایی که دکترا دارن، فرنگ رفته ان، اما از هر آدم عامی ای بیشتر گرفتار این طرز فکر هستن.. متنفرم از رفتار خانواده هایی که ارزنی برای تصمیم فرزندانشون ارزش و احترام قائل نیستن و مفهوم استقلال رو درک نمی کنن.. متنفرم از کسایی که فکر منحرف خودشون رو به بقیه افراد جامعه عمومیت می دن.. الان می تونم به راحتی بگم که این فرهنگ عامه تو همه جای دنیا در همه اقشار ایرانی با هر سطح تحصیلات و امکاناتی وجود داره و هیچ قشری از اون در امان نیس.. متنفرم از اینکه نمی تونیم خودمون رو ذره ای با دیگران تطبیق بدیم، پیشرفت همدیگرو ببینیم.. متنفرم از اینکه بچه ها باید مطابق قوانین خانواده شون رفتار کنن وگرنه باید انقدر عذاب بکشن تا به همونی برگردن که پدر و مادرو خواهر و برادرشون می خوان... من نمی دونم اسمش دقیقا همین فرهنگ عامه اس یا عرفه یا هر چیز دیگه ای.. ولی فکر کنم منظورم مشخص باشه.. من از فرهنگ عامه ای که گریبان ایران و ایرانی را گرفته بیزارم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 4:46 توسط آرتا |
|
|
تو زندگی لحظه هایی پیش میاد که انتظار عکس العمل شدیدتری رو از خودت داری ولی یا توانشو نداری که عکس العمل شدیدی رو نشون بدی یا اینکه اون انتظاری که داشتی از اول نابجا بوده.. امشب خیلی غافلگیر شدم.. خیلی بیرحم شدم.. خودم هم باورم نمیشه.. یه سال پیش باید داغون می شدم ولی الان... همه شو مدیون تو ام!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:5 توسط آرتا |
|
بی بی سی همیشه سعی کرده خودشو به عنوان یه رسانه بیطرف و واقع بین معرفی کنه. چیزی که خیلی ها بهش اعتراف می کنن. در زمانی که فاکس نیوز مستندهای عجیب و غریبی راجع به ایران میسازه بی بی سی سعی میکنه تصویر واقع بینانه تری رو نسبت به ایران ارائه بده. به همین دلیل بود که حتی زمانی که در ایران بودم اخبار دنیا رو از بی بی سی دنبال می کردم. اما... تمام این ها به نظرم بی بی سی رو از هر جریان پروپاگاندای دیگه ای تو دنیا خطرناک تر می کنه. چون طوری نظر خودش رو به بیننده القا می کنه که خود بیننده متوجه نمیشه. درسته که به اندازه سی ان ان یا فاکس تابلو نیست اما دقت تو عملکردشون در مقاطع مختلف میتونه شیطنت های اونا رو آشکارتر کنه.. یادم نمیره زمانی که تو ایران اولین کاست کوئین به بازار اومد. بی بی سی فارسی خیلی سریع به خبرش پوشش داد و در اولین قسمت گزارش راحع به اینکه فردی مرکوری،خواننده گروه کوئین ایرانی و همجنس باز بود صحبت کرد، چیزی که هیچ ربطی به اصل قضیه نداشت، همون موقع شرق در صفحه آخرش از این موضوع با عنوان شیطنتهای بی بی سی یاد کرد. مدتی بعد کتابی در ایران به نام همه دلبرکان غمگین من از مارکز منتشر شد که عنوان اصلیش همه روسپی های.. بود. تا قبل از اینکه بی بی سی به این خبر پوشش گسترده نداده بود، هیچ مشکلی نبود اما به محض منتشر شدن خبر انتشار کتاب توقیف شد و کار در نهایت به جایی کشیده شد که وزیر ارشاد مجبور به عذرخواهی شد.. این روزها بی بی سی همزمان با سی امین سالگرد انقلاب ایران مستندهای زیادی رو تهیه کرده، که تم اصلیشون دخالت های آمریکاس و توی این مستندها از کارتر تا محسن رفیق دوست و محسن سازگارا مورد مصاحبه قرار گرفتن و حقیقتا هم حرفه ای کار شدن. امروز هم مستند دیگه ای با عنوان ایران و بریتانیا رو روی وبسایتش قرار داده که راجع به نظر مردم ایران راجع به دخالتهای انگلیسه و اینکه این تصور تا چه اندازه واقعیت داره. شبکه فارسی بی بی سی هم که به تازگی به راه افتاده. همه این ها مقارن با زمانیه که اوباما دست دوستی به سمت ایران دراز کرده و این همزمانی به نظر من نمی تونه اتفاقی باشه.. اینکه بی بی سی دقیقا چه هدفی رو دنبال می کنه برام هیچ وقت معلوم نبوده اما از یه چیز همیشه مطمئنم، هیچ دولتی در طول تاریخ برای رضای خدا کشور دیگه ای رو اشغال و استعمار نکرده و هیچ وقت بخاطر ملت دیگه ای قدمی برنداشته..
پی نوشت: اینکه اسم وبلاگت روزنوشت باشه و به زور هفته ای یه بار توش بنویسی یه خورده رو اعصابه ولی کاری نمیشه کرد.. دیروز ولنتاین بود.. چی میگن؟ ولنتاین تون مبارک؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:50 توسط آرتا |
|
تو لندن برف اومده. یه جورایی مثل پارسال تهران.. ولی مثل اینکه از ۱۸ سال پیش اینجوری نشده بود. برای اولین بار همه اتوبوسهای لندن از سرویس خارج شدن. اما دیروز بعد از ظهر کم کم به حالت عادی برگشتند. پروازها همه تاخیرهای زیاد دارن یا کنسل شدن.الان بی بی سی هم داره آموزش رانندگی در هوای برفی رو میده! حق دارن خب بنده خدا ها ندیدن برف تا حالا! دیروز و امروز کلاسهای دانشگاه تعطیل شده اما خود دانشگاه همچنان برای علاقه مندان باز خواهد بود! همه اداره ها باز هستند. برق و گاز قطع نشده و مردم نمی میرند.. (عکس از سی بی سی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:48 توسط آرتا |
|
دیشب revolutionary road رو دیدیم. دیدن دوباره بازیگرای تایتانیک در کنار هم بعد از بیشتر از ۱۰ سال مسلما میتونس جالب باشه. فیلم نیهیلیستیه، از اونایی که دوست داری بعد دیدنش سرت رو چند بار بکوبی به دیوار با این حال مثل داستان های هدایت نمی تونی جلوی خودتو بگیری که نبینی. پر از دیالوگ بود و کمی هم ترسناک، از این جهت که ادم رو به یاد این می نداخت که همه در معرض درگیر شدن با روزمرگی هستیم و ممکنه فقط به خاطر حرکت با موج کلی بقیه آدمها کار هایی رو بکنیم که اصلا دوستشون نداریم. گرچه راه حلی هم که برای فرار از این روزمرگی ارائه می داد بچگانه و غیر واقعی به نظر می رسید. و این قضیه رو ترسناکتر می کرد چرا که ما هم اگر جای شخصیت اصلی داستان بودیم احتمالا همین تصمیم رو می گرفتیم تصمیمی که اصلا پایان خوشی رو رقم نمی زنه. قیافه فیلم خیلی رومانس به نظر می رسه ولی به نظرم درونمایه اصلیش همونی بود که نوشتم. نه رابطه بین یه زوج جوان. پی نوشت: این روزها همه وبلاگ منو می خونن، شما چطورین؟ خوبین؟ اینم یه شوخی بیمزه بود که فضا عوض شه! فعلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 0:53 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تنها مکانی است برای بیان دغدغه ها ، درد دل ها و اتفاقات روزانه . . .
|
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم، تئاتر و سینما! آشپزی! |
| پیوندها |
|
عصیان(محیا) خلوتگاه شقایق عکسخانه(جواد بیژنی) liberta(میثم میرهادی) و خداوند معجزه میکند...(نسیم) شاید روزی خورشید بتابد...(پاشا) فونیکس برای خاطر کتابها |
|
RSS
|